تبليغاتX
من گرگ خيالبافي هستم

خبرها:

مجموعه شعر من روانه بازار شده است. دوستاني كه مايل به دريافت اين كتاب هستند لطفا قسمت آخر اين مطلب را بخوانند.

 

معصومه موسوي شاعر جوان هموطن در جشنواره بزرگ شعرِ جوان كه در بندرعباس ايران، كه در آذرماه۱۳۸۶  برگزار شد، نفر اول بخش شعر سپيدانتخاب شدند.

 

" خطّ سوم" عنوان جشنواره بزرگي بود كه در آذر 86 در شهر" تبريز" ايران برگزار شد. خانم " شكريه عرفاني" شاعر هموطن  ( كه اكنون در مسكو زنده‌گي مي‌كنند) به مرحله نهايي راه يافت و " الياس علوي" جزء برگزيدگان انتخاب شد.

 

و باخبر شدم دو دوست مهربان پيوند مبارك زناشوئي با يكديگر بسته‌اند. علي جعفري و رحيمه ميرزائي، از شاعران جوان حلقه‌ء " درّدري" به شمار مي‌آيند. هركدام از آنها داراي صفات خوبي هستند كه شنيدن اين خبر باعث شادي بسيارم در غربت شد و اين شعر ناقابل را برايشان سرودم.

 

به: علي و رحيمه

 

خوشبختي*

 

پرنده‌هاي بي‌آسمان

ماهيان بي‌دريا

شنيده‌ام خنديده‌ايد

هر چند آهسته آهسته  

تا آرامش همسايه نشكند.

 شنيده‌ام از ياد برده‌ايد

براي لحظه‌اي

دلتنگي را

آوارگي را.

 

امّا كاش به جاي "سدّ كارده" به " بند امير" مي‌رفتيم

به آب مي‌زديم

تر مي‌شديم

غربتمان را.

 

پيوندتان را كاش

به جاي "حَرَم"

در "مزار سخي" مي‌بستيم

وملّاي پيرِ مهربان مي‌خواند:

يك جلد كتاب سهراب و فروغ و شاملو

 قبول است؟

 

جشن‌تان را كاش

به جاي " گلشهر"

در " غَرقه" مي‌گرفتيم

رابعه به پيشوازتان مي‌آمد

مولانا پياله‌ها را پياپي پر مي‌كرد

و سرآهنگ به آوازي بلند سَر مي‌داد:

" شاد كن جان من كه غمگينم "

 

بگذار تصوّر كنيم

اين انار را از قندهار آورده‌اند

اين انجير مزّه‌ مزار مي‌دهد

اين سيب بوي باميان دارد.

 

پرنده‌هاي بي‌آسمان

ماهيان بي‌دريا

تقديمتان باد

خوشبختي.

 

 

  • در اين شعر بعضي اسم مكان‌ها هست كه نياز به توضيح دارد.  " سد‌ّ كارده": يكي از مناطق ديدني شهر مشهد. " بند امير": سدّ امير، از زيباترين سدّها درافغانستان. "حرم": منظور بارگاه امام‌رضا(ع) در مشهد. "مزارسخي": بارگاه حضرت علي در مزارشريف. " گلشهر": از مناطق محل سكونت افغان‌ها در ايران . " غرقه": از مناطق خوش آب‌ و هوا در كابل. " رابعه بلخي": اولين زن شاعر فارسي. " سرآهنگ": از استادان آواز كلاسيك افغانستان.  

 

 

در زندگي من، " نامه" يك چيز بسيار مهم بوده است. بسيار نامه نوشته‌ام و بسيار نامه گرفته‌ام. چه از آن زمان‌ها كه نوجواني بيش نبودم و براي خواهر ناديده‌ام در افغانستان، با خودكار بيك سياه مي‌نوشتم، چه حالا كه با كليدهاي مرموز كامپيوتر براي دوستانم در نقاط مختلف كره خاكي مي‌نويسم. هربار با دريافت نامه‌اي، شادي خاصي دارم، دلم مي‌خواهد هرچه زودتر آن را بازكنم. شايد شما نيز چنين احساسي را داريد. بگذريم. يكي از كساني كه گاهي براي يكديگر نامه مي‌نويسيم " شهرزاد" هست. هفته قبل نامه‌اي بعد از ماهها داشتم: يك تكه از اين نامه را بخوانيم.

دوستاني هم دارم كه تا حالا نديده‌امشان و دنياي مجازي اينترنيت باعث شده تا با يكديگر صميمي باشيم. يكي از آنها كه نام واقعي‌اش را نمي‌دانم و گاهي براي من نامه مي‌نويسد، كسي با عنوان "نامه های يك ديوانه" هست. ديروز شعري فرستاده بود كه اينجا مي‌مانم:

محبوب من/ من تو را خيلي دوست دارم/ و مي‌خواهم تاجي از گل سرخ برايت بسازم/ و روي سرت بگذارم. مي‌خواهم تو را بغل كنم/ به گونه‌هايت دست بزنم/ اصلا تو را از پيش مادرت بدزدم/ و در يك جنگل دور زنداني‌ات كنم/ مرا ببخش اما مجبورم دست‌ و پاي تو را ببندم/ تا فرار نكني/ و اگر فرياد بزني/ مجبورم خفه‌ات كنم/ فكر نكن شوخي مي‌كنم/ اما تو را خيلي دوست دارم/ چون كه يك تاج از گل سرخ مي‌سازم/ و روي سرت مي‌گذارم.

 

 

 

من گرگ خيالبافي هستم.

 

ايران

مراكز فروش :

و در تعدادي از شهرستان‌ها براي تعدادي از دوستان شاعر فرستاده خواهد شد. كساني كه مايل به دريافت پُستي اين مجموعه هستند، مي‌توانند تنها مشخصات و آدرس دقيق پستي و تلفن خود را به اين ايميل روان كنند تا كتاب  به آدرسشان پست شود. و يا به اين شماره تلفن‌ها تماس بگيرند. و كافي است پس از دريافت كتاب،  هزينه كتاب را با ده درصد تخفيف و بدون هزينه پست،  به اين شماره حساب ارسال كنند. قيمت كتاب با ده درصد تخفيف 1200 تومان مي‌باشد. ( كساني كه از 3 مجموعه بيشتر بخواهند، 20 درصد تخفيف تعلق خواهد گرفت).

 

افغانستان:

در اول ماه آينده، در هرات، كابل و مزار توسط دوستان شاعر پخش خواهد شد. كساني كه مايل به دريافت اين كتاب هستند، لطفا مشخصات خود را  به اين آدرس ايميل(    ) روان كنند.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:46 توسط الياس علوي |


1
اي ساربان، اي كاروان، ليلاي من كجا مي‌بري؟
با بردن ليلاي من، جان و دل مرا  مي‌بري


5
 و
من دوباره متولد شدم
. تاريخ‌ها را اشتباه مي‌كنم و حتي روز تولدم را چند روز بعد فهميدم، آن هم توسط يك دوست قديمي مهربان. شعري تقديم به خودم:

از آنجا كه اين روزها حال دلم چندان مناسب نيست چند شعر از دوستانم را كه به خودم تقديم شده، در اينجا مي‌مانم تا هم دلم تسلي بيابد و هم مّرديم از بس مشهور نشديم.

سعيد توكلي
http://saeedtavakoli.blogfa.com/
آهوی بی نظیرتر از بی نظیر ها
سبزند باز از نفس تو کویر ها
یک لحظه تا گذشتی از این سرزمین دور
سر به هوا شدند همه سر به زیر ها
بر دامنای کوه برقص و بکوب پا
تا پر شود مشام زمین از عبیر ها
داغ شکار نیست اگر غبطه می خورند
بر چشم های ساحره ات ماده شیر ها
عقل کسی به ساحت تو قد نمی کشد
در مانده اند در کف تو فالگیر ها !


سيد اصغر صالحي
http://www.asefiha.persianblog.ir/
اسطوره های مثل تو ازبس که نادرند
باهرعیارشان که بسنجی جواهرند
دنبال خودکشیدن دلهای خسته را
حتی بدون آنکه بخواهند قادرند
گاهی اگرکه سیل روان است محکمند
گاهی اگرکه سنگ ببارد مسافرند
معنای تلخ این همه انگشت روبه تو
این است:
             (دل مبندکه اینان مهاجرند)
□□□
آنگونه ای که بی هنرانی شبیه من
باهرزبان که ازتو بگویند شاعرند
شاعر رهاکن این همه غم راکه واژه ها
دیوانه وار منتظر بیت آخرند
 
 عبدالحسين انصاري
       آدم ها / ادای مجسمه ها را در می آورند/ و روی کا ناپه ها  لم می دهند/ ولی تو با من از دخترا ن فرخار گفتی و/ از گرسنگی کلما ت/ زاینده رود تنها می تواند/  مشق های اصفهان را خط خطی کند/  ویا مثلا/  چند پل را از روی خودش عبور دهد/ ولی تو از تمام مرزهای جهان/ کلاغ پر عبور کرده ای/ آه الیاس اینقدر شانه های اصفهان را نلرزان/ کاشی ها هم  آرامش می خواهند.

 

 عاصف حسيني 
سیاهی بالاپوشت / ابرهای نرمی است/ که فصل جفت گیری سگ ها و عشق بازی ما را دیر می کند / راستی! این که آقای شاعر خوب / می رود با سرود و صداقت و لبخند / از حوالی درد/ شوخی آخر فصل است / مطمئن باش عزیزم / مطمئن باش ما نمی میریم حتی اگر که شاعران تایمز...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:13 توسط الياس علوي |


 

 

    

خبراين بود:                   

 (نوجوانان افغانستاني در انتظار اعدام در ايران

     بر اساس گزارش کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان، 17 نوجوان مهاجر افغانستانی در حال حاضر در زندانهای جمهوری اسلامی به سر می برند و با خطر اعدام روبرو هستند.

گزارش کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان حاکیست که اخیر 2 کودک مهاجر افغانستانی از سوی جمهوری اسلامی اعدام شده و خطر اعدام 17 نوجوان دیگر را تهدید می کند.

      کمیسیون مذبور در گزارش خود آورده است که این کودکان از سوی قاچاقچیان با استفاده از اسناد جعلى به ایران انتقال یافته اند و به جرم قاچاق مواد مخدر بازداشت و به اعدام محکوم شده اند.

کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان دستگیری و صدور حکم اعدام برای کودکان افغانستانی از سوی جمهوری اسلامی را به شدت محکوم کرده و چنین اقدامی را مخالف تمامی موازین بین المللى و حقوق بشری توصیف کرده است. )

    

به خاطر مي‌آورم، سه سال قبل نيز يك نوجوان ۱۶ ساله مهاجر را اعدام كردند.

به فیض محمد شانزده ساله و

ضجّه های ناشیانه اش هنگام اعدام ( یا قتل)

 می خواهم زنده بمانم

می خواهم زنده بمانم

بلند می لرزید 

و فریاد  می زد  

مي‌خواهم زنده بمانم

دهانش رابستند

           با دستمالی سفید

چشمهانش رابستند

          بادستمالی سیاه

دستهایش را بستند

          با سیمی نقره ای

وپاهایش به آهنگی کوبنده التماس می کرد

می خواهم زنده بمانم.

 

چوبه ی داررا برپاکردند

طناب کهنه را آوردند

نه غروب غم انگیز بود

نه سحرگاه شاعرانه ای

ظهربود

حدود یازده یا دوازده

            نه کاغذی خوانده شد

نه کاغذی نوشته شد

با خونسردی بازوهایش را گرفتند

با هوسی معمولی هنگام لمس گونه‌ای ...

دستمال سفید خیس شده بود

دستمال سیاه مرطوب بود

سیمهای دستش را باز کردند.

  

17/8/1383

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:29 توسط الياس علوي |


 

از دور

از بسیار دور

به سوی تو می آیم

به ناگاه اگر بادی میان موهایت دوید

اگر نامت را شنیدی

و پشت سر کسی نبود

اگر سنگی به شیشه نشست

با لبخندت کلکین را باز کن

چرا که من بازآمده ام

تشنه تر

شوریده تر

از دور

از بسیار دور

 

جون ۲۰۰۷

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:6 توسط الياس علوي |


    

 

 با يك شعر از افريقاي سياه، يك شعر از كبري موسوي و جديدترين شعر از خودم آمده‌ام


شعري از افريقاي سياه

 مرحبا به كساني كه هرگز چيزي اختراع نكردند

به كساني كه هرگز چيزي كشف نكردند

به كساني كه پيروزي نصيب‌شان نشد

مرحبا به شادماني و سرور

مرحبا به عشق

مرحبا به درد و اشك‌هاي جسم.


به مناسبت سالگرد شهادت  بتهاي بودا در باميان.

شعري از كبري موسوي ( چهار محال و بختياري)

  

چشم ام به حرف آمده و بي قرار لب
كي بشكند سكوت مرا ،‌بي گدار لب
تقديم تو هزاره ي من ! يك هرات چشم
ناقابل است سهم تو يك قندهار لب
« بودا » دل من است كه تخريب مي شود
بوسه است مرهم دل و مرهم گذار : لب
مي رقصمت چنين كه تويي در نواختن
ني: لب گمانچه :‌لب ،‌دف و چنگ و دوتار :‌لب
در حسرتم كه اول پاييز گل كند
بر شاخه ات شكوفه ي سيب و انار ( لب )!


سالوادور دالی هنرمند معروفِ اسپانیایی و یکی از بزرگترین نقاشان فراواقع‌گرای جهان در قرن بیستم است. عمدهٔ شهرت او به خاطر تصاویر غریب و فراواقع‌گرای کارهایش است. فیلم سگ اندلسی از ساخته‌های او است.

 

شعري تقديم به سالوادور دالي:

 

كودكي كه مرده به دنيا آمده بود               

راز بزرگي را مي‌دانست

دالي ديوانه

دالي نقاش

يك نيمكت چوبي بكش

تا يكديگر را در بغل بگيريم

و فكر كنيم

اسپرم مجهول عوضي از كجا پيدايش شد؟

 

بيا مثل اين دختر

اين دختر معصوم بيچاره

پاهامان را لخت كنيم

و تا صبح نخوابيم.

 

خسته‌ام

دالي مهربان

يك استكان چاي داغ بكش.

گير كرده‌ايم

گير كرده‌ايم

وسط اين ...

اسمش را چه مي‌گذاري

جزام

        فرسودگي

                    زنده‌گي.

 

نگاه كن

ماه ديشب چه مضحك است بر اين صفحه تكراري

چه مستانه مي‌دوند پرنده‌ها

                                  در اين قفس طولاني

به باد

به درخت

كتاب‌ها

حشرات

به آدم‌ها نگاه كن.

 

دالي ديوانه

دالي عزيز

بيا همه چيز را به هم بريزيم

چاقوي ابراهيم را تيز كن

عزرائيل را به بستر ببر

مردان را آبستن

زنان را زشت

و آن بالا

يك پنجره بكش

مرا بلند كن

و با قلم مويت هل بده

كودكي كه مرده به دنيا آمده بود

راز بزرگي بود.

 

85/12-26

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 4:37 توسط الياس علوي |


با سلام با يك شعر قديمي از خود و يك شعر از " حسين حيدربيگي" و دو شعر از " علي عربي ( رمائيل)، به سراغتان آمده‌ام. اميدوارم بپسنديد.


 محمد

 

محمد

مرگ به سراغمان آمده

و پروانه‌هايت زنگ زده‌اند

بالهاشان فلج شده.

پروانه‌اي را  كه بالهايش مرده باشد

هيچ كس نخواهد خريد

 

 نه چشمان زيبايت

نه لبان هوس انگيزت

نه دستان كوچكت 

هيچ كاري ازدستشان ساخته نيست

 چرا كه پروانه‌هايت مرده اند

 

چگونه زمان خاطره‌ي تو را به ياد من آورده است؟

عجيب است

ما دوريم

فرسنگ ها دوريم

در اصفهان بودي

آن روزكه با تو دوست شدم

و تعارف كردي تا چاي بنوشيم در قهوه خانه

 

ترس

لذت

كيف

بله  كيف دارد

سوار شدن روي كالسكه براي اولين بار

كه بسته شده باشد به يك اسب سفيد

مثل سفراول با هواپيما است

محمد نشسته بود کنارم، همين جا

و به زبان پشتو آواز مي‌خواند

از آوازش هيچ نمي‌فهميدم

تنها كيف  كردم

ميدان امام هم كيف مي‌كرد

 

اما محمد

 اين حرف‌ها  فايده اي ندارد

همين امشب به سراغ پروانه هايت  برو

آنها بي‌حركت نشسته‌اند

به بالهايشان دست بزن

تكان نمي‌خورند

بالهايشان زنگ زده

فلج شده

و هيچ كس آنها را نخواهد خريد

محمد

مرگ به سراغمان آمده

و تو اين را نمي‌فهمي.

 

  

اسفند 85 – كابل


 

 يك غزل سرد از دوستم، رفيقم، داداشم حسين حيدربيگي كه ساكت است هميشه و ساده‌  است و عميق.

 "تمبک فروش "

                                                 به کولیانی که مثل من خانه بردوشند

 

تمبک فروش کوچه‌ی سرد زمستانی

راز تمام شعله‌هایم را تو می‌دانی

کی آمدی از روستای ساده‌ات، کاینجا

سرمی‌دهی این سان غزلهای بیابانی

رد می‌شوی از کوچه‌ها، دف می‌زنی، امّا

گم می‌شود در های وهویت، مرد افغانی

ما و ترا این ساده‌گی‌ها می‌زند پیوند

دامن کشان خانه به دوش پریشانی

سوز و گداز سینه ات را خوب می‌دانم

من هم همانند تو دارم سوز پنهانی

با من بخوان یک جرعه از شرقی‌ترین آوا

دررقص هند و گوشه‌ی تار خراسانی

حالا تمام باغها لبریز پاییزند

حسی بپاش ازشور خال سبز پیشانی

فالی بزن با من بگو کی می‌شود آیا

گردم رها ازاین همه سر درگریبانی؟

 


 و دو تكه از علي عربي ( رمائيل)    

علي عربي (رمائيل)

  گريز

 

كنار خودم نشسته‌ام

و استخوانهايم را به شكل اسبي مي‌تراشم

تا از اين سرزمين

دور شده باشم.

 

 گوزن

 

گوزن به كوهستان پناه مي‌برد

از همه جهان

و من به تو پناه مي‌آورم

بي‌آنكه سنگي در تو ديده باشم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 3:11 توسط الياس علوي |


 


    جديدترين شعرهايم را مي‌مانم. اگر نقدي نوشتيد خوش خواهم شد.


                                                                   

                                                                     به  وحيد طلعت

 

 مي‌خواستي گل سرخي برايم بياوري

مي‌خواستي بخندم

                      قاه قاه

دلم گرفته بود

و قصه كرد

             رازهاي نگفته را

قهوه تُرك نوشيديم

تلخ تر شديم

گريستيم

           هاي هاي.

 

 

آذر 85

 

 

 

درخت عاشق

 

محبوبم هوس پرتقالي كرده بود

شاخه هايم را تكان دادم

خم شدم

و او با دستان حريري‌اش،‌ ميوه‌ام را چيد

از آن روز بي‌تابم

داركوب‌ها بر سرم مي‌كوبند

كودكان با سنگ به سينه‌ام مي‌زنند

و ميوه‌هايم تلخ است

 

تو اي نجات‌دهنده‌

اي تبر مهربان

فرود آي

فرود آي

سخت و سنگين

از ريشه بزن خاطراتم را

مي‌خواهم با او قدم بزنم در خيابان

سايه‌اش باشم در تابستان

چترش باشم در زمستان

 

فرود آي

فرود آي

استخوان هايم را بشكن

شايد بميرم از درد

و شايد از كارخانه كاغذ سر درآورم

و محبوبم نامه‌ي عاشقانه بنويسد بر من.

 

 

آذر 85

 

 

 

در خواب‌هايم ۱

 

در خوابهايم كودكي لجباز است

از خانه مي‌گريزد

از مكتب مي‌گريزد

به قهوه خانه پناه مي‌برد

و ميان دود قليان‌ها گم مي‌شود

 

در خوابهايم كودكي بازيگوش است

قدم مي‌زند با من

در پارك

در خيابان

از كراچي‌ها كيلَه* مي‌دزدد

و مورچه‌ها را مي‌خورد

 

درخوابهايم كودكي است

كه هيچ وقت بزرگ نمي‌شود.

 

 

مهر 85

توضيحات:

* كراچي : در اصطلاح محلي افغانستان به معناي گاري است.

   كيله : پرتقال


در قسمت پيوندها مي‌توانيد وبلاگ‌هاي ديگر من را بيابيد.


 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 8:24 توسط الياس علوي |


جديدترين شعر‌هايم را مي‌مانم در اينجا، اگر نقد نوشتيد،‌خوشحال مي‌شوم.

 

۱

 

پُك بزن

پُك بزن

مرا در قليانت حل كن

و به سفري ديگر ببر

از گذرگاه‌هاي گلويت مي‌گذرم

جبرئيل در گوشه‌اي قرآن مي‌خواند

داوود ني‌ مي‌زند

فرشته‌ها شراب مي‌نوشند

                            به سلامتي تو

پك بزن

مرا فرو ببر

 تا گلو غرق مي‌شوم در خون  

مردگان بسياري است در اين كو‌چه‌‌ي تنگ

مردگاني خسته

مردگاني تلخ

مردگاني نااميد

افسوس بر لبانشان خشكيده.

 

به قلبت مي‌رسم

آنجا كه فرمان مرگ صادر مي‌كند

فرمان تولد

فرمان زنده‌گي.

- بگذار بشكنم اين سنگ را

  اين سنگِ سياه ِ سرد را

  بگذار...

فرو ببر

عميق‌تر فرو ببر

و به آهي دودم كن.

 

۸۵/۹/۱۰

 

 

۲

 

آنكه بر در مي‌كوبد

صداي من است

خسته و خراشيده

از كوهها و بيابان‌هاي دور گذشته‌است

صدايم را بشنو :

روزهاي بسيار است

در اين اتاق دراز كشيده‌ام

و موريانه‌ها را تماشا مي‌كنم

كه بر اندام جوانم قدم مي‌زنند

موشي در سرم خانه كرده

و مغزم را مي‌خورد

 

شب‌هاي بسيار است

در اين اتاق دراز كشيده‌ام

انگشتانم پوسيده

كلمات بر لبم خشكيده

تنها

صدايم از دريچه گريخته است

آنكه بر در مي‌كوبد.

 

۸۵/۹/۱۱

 

 

۳

 

نزديكي

نزديك به من

نشسته‌اي

روي آن صندلي سفيد